سامیارسامیار، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره
مامان سمیرامامان سمیرا، تا این لحظه: 38 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره
بابا سعیدبابا سعید، تا این لحظه: 41 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره
عقدمونعقدمون، تا این لحظه: 15 سال و 18 روز سن داره
عروسیمونعروسیمون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

غزل قریب زندگیم

دومین سالگرد عروسی مامانی و بابایی

پسرم عزیز دلم امروز دومین سالگرد عروسی مامان و بابا بود که برای ما یه طمع دیگه ای داشت امسال... طمع شیرین حضور تو عزیزم... به همین بهانه امشب رفتیم بیرون وشام رو بیرون خوردیم.(پیتزا بود واسه توهم سیب زمینی البته گفتیم نمک نزنن. چیزدیگه ای نمیتونستیم واست سفارش بدیم اخه خوب نیست واست فست فود ) فکر کنم اولین بار بود که باتو رفتیم بیرون واسه شام. آخه  ما به خاطر تو سعی می کنیم رعایت کنیم و زیاد جایی نمیریم . چون هوا سرده. خیلی دوست داشتی و حسابی ورجه وورجه می کردی به قول مادرجون انگار فنرت در رفته بود رو میز هی بالا پایین میپریدی. خوشبختانه صندلی کودک داشت و خداروشکر گذاشتمت تو صندلی غذا و بهت سیب زمینی میدادم . انقدر شیطونی میکردی...
17 بهمن 1394

مهمونی بازنشستگی پدرجون

بالاخره باکمی تاخیر مهمونی بازنشستگی پدرجون و همچنین شیرینی ماشین جدید با حضور بابابزرگا و مادربزرگای مامانی و عمه فاطمه و شوهرعمه و خاله خدیجه و شوهرخاله برگزار شد.  16بهمن سالگرد حنابندان مامانی بابایی هم هستش اینم چندتا عکس از اون شب البته اصلا همکاری نمی کردی و می خواستی همش فرار کنی . بهترین عکسایی که تونستم بگیرم گذاشتم اینجا مامان پدرجون بابای پدرجون مامان مادرجون بابای مادرجون اینم دایی جون موسی ...
16 بهمن 1394

مریضی دوباره...

پسرم از دیروز ظهر تب کردی. منم بهت استامینوفن دادم ولی حالت بهم خورد و بالا اوردی. بعد من وبابایی شیاف گذاشتیم برات .تبت اومد پایین اما متاسفانه اسهالی شدی.. غروب رفتیم دکتر تبت خیلی بالا بود 39.5... برات دارو وازمایش مدفوع نوشت... انقدر بی حال شده بودی که حسابی ترسیدم برای همین به مادرجون گفتم شب بیاد پیشمون. صبح مادرجون آزمایشتو برد و نشون داد گفت خدارو شکر عفونت روده نیست و ویروسه! نمیدونم این ویروس لعنتی از کجا اومد یه دفعه ای هرچهار ساعت بهت استامینوفن می دم خدارو شکر تبت پایین اومده. ولی همچنان بیرون روی داری... طوری که قرمز شده و دردت میاد... الان خونه مادرجونی هستیم .هر وقت می شورمت دایی جونا تورو با سه شوار خشک می کنن که ...
1 بهمن 1394

اولین مهمونی ده ماهگی

امروز برای ناهار همراه پدرجون اینا رفتیم خونه عمه فاطمه (عمه مامانی)مادرجون محیا . محیا خانم هم اونجا بود  هی می خواستی بری بهش دست بزنی و باهاش بازی کنی ولی ما جلوتو می گرفتیم آخه محیا جون 6ماه کوچیکتره از شما. سامیار: مامانی بذار بهش دست بزنم.... دایی جون مهیار و سامیارجون   بوقلمونهای عمه... هروقت می گفتیم اینا چی می گن .. می گفتن غ غ غ سامیار در حال تماشای بوقلمون ها ...
25 دی 1394

پایان نه ماهگی

سامیار من عزیز دلم یه ماه گذشت و شما نه ماهت تموم شد . عزیزم خیلی دوست دارم پسرخوب و مهربونم. حدود سه هفته تلفن خونه  بخاطر کندکاری های آب وفاضلاب قطع شده بود اینترنت نداشتیم و کل محلمون تلفن نداشتن و بد سه هفته زحمت کشیدن اومدن درستش کردن!!! واسه همین نتونستم واست بنویسم و عکس بذارم. امروز واسه چکاپ ماهیانه رفتیم دکتر . خانم دکتر به زحمت تونست دور سر و قدت رو اندازه بگیره از بس ورجه ورجه می کردی قدت 72 و وزنت 9.700 بود. خداروشکر خوب بود. چند وقته کارای جدید می کنی : 94/10/10 سرسری کردن رو یاد گرفتی . از قبل هم وقتی همه دست میزنن تو هم یه دستی رو پات میزنی مثلا دست میزنی. وقتی ماسرفه می کنیم تو هم تکرار می کنی. وقتی می گم...
22 دی 1394

مهمان مخصوص سامیار

طبق معمول همیشه که پنج شنبه ها میریم خونه مادرجون.. این پنج شنبه هم از شب قبل، من و سامیار وسایلمونو آماده کردیم که فردا با کالسکه بریم خونه مادرجون و  دور دوری هم بزنیم. اما مادرجون زنگ زد که اینجا همه سرماخورده ان و شما نیاید. مامانی وسامیار هم افسرده شدیم و گفتیم چه کار کنیم چه کار نکنیم؟؟ آخه پنج شنبه ها بابایی صبح زود میره سرکارو شب هم دیروقت میادو ما اگه جایی نریم حسابی حوصله مون سر میره مامانی که خودشو با ژله درست کردن سرگرم کردو خونه جارو زدو سامیار هم از این که جاروبرقی (دوست جون جونیش) رو میدید خوشحال بود و دور جارو برقی دور دور می کرد... تا این مامانی مجبور شد بذارتش تو روروئک!! اینم ژله مامانی ظهر که شد خ...
4 دی 1394