دومین سالگرد عروسی مامانی و بابایی
پسرم عزیز دلم امروز دومین سالگرد عروسی مامان و بابا بود که برای ما یه طمع دیگه ای داشت امسال... طمع شیرین حضور تو عزیزم...
به همین بهانه امشب رفتیم بیرون وشام رو بیرون خوردیم.(پیتزا بود واسه توهم سیب زمینی البته گفتیم نمک نزنن. چیزدیگه ای نمیتونستیم واست سفارش بدیم اخه خوب نیست واست فست فود
) فکر کنم اولین بار بود که باتو رفتیم بیرون واسه شام. آخه ما به خاطر تو سعی می کنیم رعایت کنیم و زیاد جایی نمیریم . چون هوا سرده.
خیلی دوست داشتی و حسابی ورجه وورجه می کردی به قول مادرجون انگار فنرت در رفته بود
رو میز هی بالا پایین میپریدی. خوشبختانه صندلی کودک داشت و خداروشکر گذاشتمت تو صندلی غذا و بهت سیب زمینی میدادم . انقدر شیطونی میکردی هی خودتو سر میدادی پایین و یه بارم که کلا گیر کردی اون وسط
آخه کمربند نداشت صندلیه
مامانی حالا که انقدر بیرون رفتن و دوست داری قول میدم اگر پسرخوبی باشی بیشتر ببریمت بیرون
بعدشم یه دوری هم لب دریا زدیم و رفتیم خونه.البته اینم اولین بارت بود که اوردیمت دریا .ولی چون شب بود خوب خوب ندیدیش.البته انقدر کثیف بود ساحل که نگو.
حیف ...
درضمن تولد دایی جون موسی هم بود که ما تولدشو زودتر جشن گرفتیمو کادوشم نقدی دادیم.

سامیار و بابایی


زبونتو من بخورممم





دومین سالگرد عروسی مامانی و بابایی 


