سامیارسامیار، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره
مامان سمیرامامان سمیرا، تا این لحظه: 38 سال و 6 ماه سن داره
بابا سعیدبابا سعید، تا این لحظه: 41 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره
عقدمونعقدمون، تا این لحظه: 15 سال و 17 روز سن داره
عروسیمونعروسیمون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

غزل قریب زندگیم

اولین کبودی سامیار در اثر شیطنت

سلام پسرم عزیزکم بالاخره شیطونی هات کار دستت داد و خودتو زخمی کردی.  داشتی مثل همیشه پیش میز تی وی بازی می کردی که با کله خوردی به گوشه ی جادستمالی و سطلش. و صدای گریه ت دراومد .الهی مامانی فدایت بشههه البته من همون لحظه تو آشپزخونه چشمم بهت بود و گفتم الان میخوره زمین .. اما تا من بجنبم از جااااا     جوجه چی شد واویلا!!! خوشبختانه زیاد گریه نکردی و زود ساکت شدی رو سرتم یخ گذاشتم اما متاسفانه جاش موند.. قبلا هم با سر زمین می خوردی اما زیرت تشک بود یا زیاد محکم نمی خوردی خودتم گریه نمیکردی یا زیاد گریه ت جدی نبود. اما این دفعه بو شدی واقعا اینم عکسش... بعدا این و میبینی نگی عجب مامانی دارما از کله ی کبودم عکس...
18 آبان 1394

نشستن سامیار

پسرم یکی دیگه از مراحل رشدتو داری میگذرونی اونم نشستنه کم کم داره کامل میشه .امروز دیدم خودت به تنهایی می تونی بشینی. اما هنوز شلی تو نشستن و ممکنه بیوفتی باید مواظب باشم. آفرین پسرم  گلم نشستی و با تسبیح بازی میکنی و تی وی میبینی ...
17 آبان 1394

شیطنت های سامیار

اینم چند تا نمونه از کنجکاوی ها و اولین شیطونی های سامیار نمیدونم چرا جاهایی که نباید بره میره اولین بار که رفته بود زیر مبل بلد نبود بیرون بیادو جیغ جیغ کشید ..الان دیگه استاد شده خودش میره و میاد خودت هم که پاشی میری تو خونه دور دور ... دیگه نمیگی مامانی کجاست!! شرح عکس: تو اونجا و من این جا.... امان از درد دوری هروقت که من میام پای کامپیوتر اگه بیدار باشه سامیارم میاد کمکم البته اون زیر میرا... ...
16 آبان 1394

رو پای خودت ایستادی مرد کوچکم

پسر ناناز من امروز دیدم که بالشت رو می گیری رو پای خودت می ایستی.  کنار میز تی وی بالشت گذاشتم میری اونجا رو پاهای کوچولوت می ایستی . چهار دست و پا رفتنت هم ویگه کامل شده .اما تند تند نیست . هر وقت بخوای به سرعت جایی بری سینه خیز میری مراحل ایستادگیه سامیار مثلا وقتی  خواب بودی من و بابایی داشتیم ناهار می خوردیم. بیدار شدی معمولا گریه می کنی اما تا سفررو دیدی اولش چهار دست و پا شدی اما می خواستی سرعت بگیری سینه خیز تند تند اومدی با کله رفتی تو ظرف ماست    مرد کوچک من عاشقتم ... ...
9 آبان 1394

سرماخوردگی سامیار

پسرم عزیزکم، سلام چند روزی بود که یکمی آب ریزش بینی داشتی ، اما از دوشنبه بعدازظهر دیدم که تنت گرمه و انگار تب داری بهت استامینوفن دادم. خونه مادرجون بودیم شب که اومدیم خونه تو ساعت یک و نیم خوابیدی. تو خواب سرفه های خشک و با صدای بلند می کردی طوری که گریه ت می گرفت و از خواب بیدار میشدی. صدای سرفه کردنت دلم ریش ریش میشد و باهر سرفه ت می گفتم جانم اما کاری از دستم بر نمیومد. سه شنبه بعدازظهر رفتیم دکتر و برات دارو نوشت. گفت که نمی خوام همین الان بهش انتیبیوتیک بدم انشاالله این را بخوره و خوب شه اگه نشد دوباره بیاریمش. وزنت 8200 شده و نیم کیلو از زمان واکسنت بالاتر رفتی .خانم دکتر گفت ماشاالله خوب غذا میخوره سالبودیک و زادیتن نوشت و...
6 آبان 1394

ماجراهای غذاخوری سامیاری

امروز عاشورا هست و من و سامیاری تو خونه هستیم. آخه سامیار یکمی سرما داره. انشاالله سال دیگه باهم می ریم برای مراسم عزاداری.   پسر خوشگلم از اینکه روز به روز داری بزرگ تر میشی و چیزای جدید یاد میگیری خیلی خوشحالم .   از وقتی واکسن زدی تا به الان فرنی و حریره بادام بهت میدم. به فرنی حساسیتی نشون ندادی اما حریره بادام که خوردی پی پی ت سفت شده و دونه های ریز ریز که همون بادومه . با اینکه آسیاب می کنم و با هاون هم می کوبم بازم دونه بادام هست یه دوباری هم رو تنت نقطه های قرمز دیدم شبیه جوش اما جوش نیست که ما بهش میگیم تیپ تیپ. دکترت گفته بود عادیه از این به بعد که غذا می خوری . روزای اول غذا دادن بهت سخت بود. ...
2 آبان 1394

یادش بخیری های سامیار1

این مطلب مربوط به لباس ها و وسایل سامیار که دیگه اندازش نیستن و ازشون استفاده نمی کنه ولی واسه مامانی خاطره های خوب و خوش و خوشبویی هستن.  من فدای پسرم بشم که روز به روز داره بزرگتر میشه لباس پنج تیکه ای که بعد از تولد تو بیمارستان پوشید لباس روز جشن ده حمومش که یک بار بیشتر نپوشید کیسه خوابش که گذاشتیمش توش و از بیمارستان اوردیمش خونه... یه مدت کوتاه استفاده کرد و دیگه هوا گرم شد.... دیگه توش جا نمیشی سامیاری   اینم کریر که اگه بذارمت توش خودتو از توش پرت میکنی بیرون الان اینم لباس یه سره نوزادی   ...
25 مهر 1394

مهمونی ده روزگی محیا خانم

امروز رفتیم مهمونی محیا جون . جشن ده حمومش بود اما چون محرم بود بزن بکوب نبودش.ولی خوش گذشت پسری هم که همش این ور اونور میکرد. با این که خسته بود نمی خوابید . چون یه جای جدید اومده بود و می خواست همه جا رو ببینه. وقتی محیا شیر می خورد . سامیار شیر خوردن و ول می کرد و محیا رو نگاه میکرد و می خندید و واسش جالب بود که فقط اون نیست که شیر میخوره!  ...
24 مهر 1394