سامیارسامیار، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره
مامان سمیرامامان سمیرا، تا این لحظه: 38 سال و 6 ماه سن داره
بابا سعیدبابا سعید، تا این لحظه: 41 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره
عقدمونعقدمون، تا این لحظه: 15 سال و 17 روز سن داره
عروسیمونعروسیمون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

غزل قریب زندگیم

مهمونی خونه ی آوین خانم

پسرم امروز من و شما رفتیم خونه دوست مامانی و بعد مدت ها مامان دوستای عزیزشو دید. و اونا هم اولین بار شمارو دیدن. و البته بالاخره  مامانی هم دختر  خاله مبینا که یک ماه و نیم از شما کوچیک تره رو هم دید. وای که چقد ناناز و دوس داشتنی بود. دلم براش تنگ شد همین الان. معلوم نیست باز کی ببینیم همدیگرو. خدا کنه زودتر باز دور هم جمع شیم. اینم عکس آوین خانم   اینم آقا محمد پسر خاله بهار خاله مریم هم تازه می خواد نی نی بیاره و منتظره که بیاد تو دلش. انشالله که هرچه زودتر مامانی بشه. خیلی مهمونی خوبی بود خاله مبینا دستش درد نکنه .اصلا دلم نمی خواست برم کلی حرف داشتیم که نزدیم. سامیاری هم یکم شیطونی کرد . یه...
23 شهريور 1394

پایان پنج ماهگی

سامیارجونم سلام ... پسرم امروز 5ماهت تموم شد و وارد 6ماهگی شدی. این ماه که تموم بشه دیگه باید شروع کنی به غذا خوردن. هروقت سفره رو میبینی شروع می کنی به دست و پا زدن جیغ کشیدن. دهنتم آب میوفته. غذا و ظرف هارو و قاشق که از بشقاب بلند میشه و میره طرف دهنو با چشات دنبال می کنی و آب دهنتو قورت میدی آدم دلش می سوزه چاره چیه . .. باید تا یه ماه دیگه صبر کنی پسرم امروز بردیمت دکتر. قدت 65 و وزن 7400 بود. خانم دکترت راضی بود اما گفت سینه اش خس خس می کنه و تو زمستون خیلی باید مراقبت باشیم . گرد و خاک و دود واست خوب نیست اسفند دود کردن (گلا ضرره ولی نمیشه به بعضیا فهموند!!!)هم برات ضرر داره. جدیدترین کاری که یاد گرفتی اینه که بدون کمک...
22 شهريور 1394

فعالیت های جدید سامیار

اول بگم پسر گلم خیلی دوست دارم عزیزم ،عشق من  صبح که بیدار میشی شروع می کنی به صحبت کردن..گاهی وقتا هم دورو اطراف و نگاه می کنی. امروز صبح پاهای کوچولو تو می بردی بالا و برای اولین بار با دست می گرفتیشون. قبلا فقط نگاشون می کردی. بابایی گفت می خواد پاشم بخوره؟؟ آخه تو همچیو میخوری. دستت ،اسباب بازی هات ،لباس هرچی که دستت بهشون برسه ... الانم که دستت به پاهات رسیده پدرجون و مادرجون و دایی جونا رفتن تهران .خونه عمه و عمو جون مامانی. خیلی دلم می خواست برم ولی گفتم شاید سخت باشه برات. کلا امسال جایی نرفتیم به خاطر پسری. زنگ زدم و به مادرجون کارجدیدتو گفتم. مادرجون دلش واست تنگ شده بود صداتو از پشت تلفن شنید خوشحال شد. مادرجون ت...
11 شهريور 1394

دلتنگ میشم...

پسر عزیزتر از جانم امروز 28مرداد ،یکسال از روزی که فهمیدم تو اومدی تو دلم گذشت... وچقدر زود گذشت با اون همه خاطره که با اومدنت واسم ساختی. از روزی که شدی کنجد من و الان یه نی نی کوچولوی ناز مامانی هستی. وقتی به خاطره های این یکسال شیرین فکر می کنم تو دلم قند آب میشه. خاطره ی روزی که دکتر بهم گفت باردارم و من نمی خواستم.. روزی اسمتو گذاشتم کنجد ، روزی که این وبلاگو ساختم، روزایی که اومدن و منو به تو وابسته کردن روزایی که می رفتم پیاده روی اما میشد خرید و دیگه دست خودم نبود وقتی اون همه لباس بچگونه میدیدم و دلم می خواست همه رو بخرم.... روزای بارداری... استرس زایمان...استرس سلامتیت....استرس شنیدن صدای قلبت. خدایا چقدر زود گذشت... گذشت ...
28 مرداد 1394

ماجراهای شیر خشک دادن به سامیار...

از وقتی فهمیدیم شیر مامانی کمه بعد از چندبار رفتن پیش دکتر، خانم دکتر بالاخره برات شیرخشک نوشت. اما گفت روزی دو بار اونم 30 سی سی فقط. که بعد از این که 2ماهت شد قطع بشه اسم شیر خشکت سوپر امیل بود وقیمتش 22هزار تومن.بهترین نوع شیرخشک بود خوب وزن گرفتی. اما بهت نساخت و بهش حساسیت داشتی و یبوست گرفتی. اما متاسفانه بازم به خاطر جراحی من شیرخشکت قطع نشد بلکه اضافه هم شد. مقدار شیرخشکت که اضافه شد مشکل یبوست پیدا کردی . مدفوع سفت داشتی تا اینکه به حدی رسید موقع دفع درد داشتی و از درد گریه شدید می کردی و زخم شده بودی.طوری که من و مادرجون هم گریه می کردیم. بردیمت پیش دکتر اسماعیلی فوق تخصص گوارش نوزادان. شیرخشکت رو عوض کردو برات آپتامیل ...
26 مرداد 1394

عکس های سامیار سری 1

اینجا پسرم ده روزه   اینجا دوماهش تموم شده بود و واکسن زده بود اینجا هم داشت میرفت واسه ختنه اینجا هم دو ماه و ده روزشه اینجا سه ماهه هستی و داریم میریم مراسم هفتم حاجی ننه اینم عکس های چهار ماهگی همراه با مادرجون ، پدرجون ، دایی جونا تو باغ پدرجون اینم لباس راحتی که عمع جون سمیه خریده این لباس و مادرجون و پدرجون از مشهد خریدن اینم باغ پدرجون اینجام که مال امروزه و پنج ماهگیت شروع شده یعنی چهارماه و چهار روز   ...
26 مرداد 1394

واکسن چهارماهگی

امروز بابایی سرکار بود . به خاطر همین  مادرجون و پدرجون اومدن دنبال ما و رفتیم برای واکسن. من طاقت نداشتم ببینم تو حیاط خانه بهداشت وایساده بودم. قبل از این که واکسن بزنی گریه ت شروع شده بود. و صدات میومد . یکم گریه ت شدید تر شد که فهمیدم واکسن زدن بهت و اومدم پیشت عزیزم. چشات اشک اومده بود ...الهی فدات بشم مامانی. وزنت طبق خانه بهداشت 7کیلو و طبق ترازوی خانم دکترت 6:800 هست. قدتم 64 سانت.  
22 مرداد 1394

پایان چهارماهگی

عزیزم ؛ پسر نازم ؛ پنج شنبه چهارمین ماه تولدت و ورودت به زندگی من و بابایی هست ... تو هر روز کارای جدید می کنی و دل مامانی و بابایی رو می بری این عکس ها رو بابایی بعداز این که پوشکتو عوض کرد گرفت... قربون لبای نازت برم جدیدا این حرکتو می کنی و دل ما قنجولکی میشه :-* :-*    ...
21 مرداد 1394